|
شبهای تا هرگز به دنبال تو می گردم تو ای تنهای تا هرگز تو ای گمگشته در اندیشه ی فردای تا هرگز منم جهل مرکب، آن که در آغاز خود مانده است بیا ذات مرا معنا کن ای دانای تا هرگز بدون چلچراغ چشمهایت راه تاریک است بیا فانوس روشن کن ، بیا زیبای تا هرگز نمی دانم چه روزی با حقیقت می خوری پیوند تو ای مرموز! ای کابوس! ای رؤیای تا هرگز تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم ولی پیدا نشد آن عشق ناپیدای تا هرگز تو ای آن کس که تنها از فراز کوه می آیی بگو صبحی نشسته پشت این فردای تا هرگز. به حسن و خلق و وفا کس به یارما نرسد تو را در این سخن انکار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملامت به یار ما نرسد. + نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 18:19 توسط الهام |
هوالمحبوب «دلتنگی های من در بهار» بهار همه ی آن سالها. سالهای کودکی کنار باغچه،ریحان می کاشتم و پشت پنجره ی بارانی کتاب می خواندم وبه قرقره های پرنخ چرخ خیاطی مادرم فکر می کردم که تا چه اندازه می تواند رؤیاهای مرا تا آسمان بالا ببرد. ما از پیچیدگیهای این عصر به ساده ترین واژه ها پناه می بریم، ولی درساده ترین روابط محکوم به سکوت وگریه هستیم. در زمستان به سان گیاه پژمرده ویخ زده ی کنار حوض و در تابستان به سان آدمک برفی میان کوچه! روزها در پی انتظار شب می شوند و شبها... ذره ذره آب می شویم و فرو می رویم در خاکی که کودکان آینده روی آن بازی می کنند، بی آنکه حتی به یاد بیاورند قیافه های خسته وملول ما را که زمانی عاشق بودیم و منتظر و برای هرچیز ساده ای می گریستیم تا آرام بگیریم. گاهی هم دلتنگیهامان در بهار در چیزهایی تبلور پیدا می کرد شبیه شعر:« موعود، خسته در انتظار، پس از نیایش مرد شیعه گفت: آمین» هنوز به دنیا نیامده بودم که باد گهواره ی کودکی ام را به نهری انداخت که به نیل می رسید و دختران هزارساله ی زمین، نقش اشکهای به صلیب کشیده مان را بر جامهای ترک خورده، بافتند و آنها را با کلمه های ساده در گلوی تازه به بلوغ رسیده شان تکرار می کردند. تا آنکه زمانی گذشت و گذشت و مردی که بر مناره های بیت المقدس اذان می گفت در گوشم خواند:« حی علی الصلوة». من هنوز گیج بودم و منگ و مردی که بر مناره های مدینه اذان می گفت در گوشم خواند:« حی علی الفلاح» و لبهای داغ مادربزرگ بر پیشانی ام نشست:-تو تسلیم شده ای . و من گریه آموختم ،گریه، هنوز هم گریه،«من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم.» انگار چیزی وکسی را گم کرده ام. کسی که همیشه دلش برای من می تپد و من می توانم برای همیشه تسلیم عشقش باشم. کسی که مثل هیچ کس نیست... و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و آخر زمان صدایش می کند: (اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا) زیباترین بهار، بهاری ست که آفتابش از پنجره ی غربی بر اتاقهای انتظار می تابد. سالها رفتند و لیکن دل من منتظر است در دل خلوت شبهای خزان منتظر است رنگ ایام دلم زرد و خزان فصل دل است ای بهارم تو بیا بی تو دلم منتظر است در دل خلوت شب ماه و چراغم بودی رفتی و بی تو شب تار دلم منتظر است بعد تو هیچکسی باغ دلم را نگشود آه برگرد که این باغ دلم منتظر است تا بیایی و دلم با قدمت سبز شود آه زرد است بیا، این دل من منتظر است گر نیایی به خدا این دل من می شکند تو بیا بهر خدا کاین دل من منتظر است تو دل انگیزترین شعر زمان را گفتی یار شیرین سخنم، بی تو دلم منتظر است قاصدک بی خبر از حال تو بازآمده است دل من بی خبر از حال تو و منتظر است باز هم وقت سحر گشته و او نامده است گرچه او نامده اما دل من منتظر است. + نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 17:39 توسط الهام
«به نام خداوند بخشنده مهربان» سالهاست که خیره به دنبال کسی می گردم، کسی که در غبار زمان گم کرده ام و برای یافتنش تمام قلبها را گشته ام تا شاید عشق گمشده ام را بیابم. عمریست منتظرم، منتظر اینکه از بین هزاران پنجره ی بسته یکی به رویم باز شود و مرا از غریبی نجات دهد. پنجره حکایت هراس و انتظار را دوشادوش زمان، سایه به سایه ی شب در گوشم زمزمه می کند و مرا از هرچه پنجره ی بسته می ترساند. روزگاریست که در خلوت تنهایی خویش نشسته ام و قالی بی کسی خود را می بافم و به موسیقی ملال انگیز زمان گوش سپرده ام و خیره به طرح پنجره ی همیشه بسته ی قالی ام می نگرم. کدامین دست پنجره را می گشاید، نمی دانم؟!!! دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی سنگهای سرزمین من در انتظار تو زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی چون عصای موریانه خورده دستهای من زیر بار درد تارومار شد نیامدی ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی روزهای رفته بی شمار شد نیامدی عمر انتظار ما حکایت ظهور تو قصه ی بلند انتظار شد نیامدی... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:56 توسط الهام
به نام حضرت دوست که هرچه هست از اوست باز هم به یاد تو می نویسم، به یادت که دستهای وسیعت هنوزم که هنوزه تنها پناه من در زندگی است و چشمانت تنها روشنی راه تاریک زندگی . بدون چلچراغ چشمانت چون نا بینایی در ازدحام و شلوغی دنیا راه را گم می کنم و بدون تبسم شیرینت در اندوه بی مهری هستی غرق می شوم. بدان که غم دوری هرگز عشقم را نسبت به تو نمی کاهد. تو همواره با منی. ولی کاش می توانستم حضور واقعی بودنت را در کنار خود درک کنم و عطر نفسهایت را احساس کنم. افسانه ی من! باور کن که از اعماق وجودم دوستت دارم تا همیشه. دل را گذر از عشق و وفا ممکن نیست جان را گذر از دار فنا ممکن نیست آنکس که دلش سوخته با آتش عشق بگذشتنش از نار بلا ممکن نیست + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:48 توسط الهام |
به نام خداوند عدل و علی «انا انزلناه فی لیلة القدر و مآ ادراک ما لیلة القدر ما آن(قرآن) را در شب قدر نازل کردیم و تو چه می دانی شب قدر چیست؟!» همیشه وامدار او (تقدیم به مولای متقیان) می خواهم از آفتاب بسرایم که آفتاب حسرت نشین سایه ای از ذوالفقار اوست آن را ز گونه ای که به عالم هر آنچه هست یا نیست، یا همیشه ترین وامدار اوست می خواهم از کسی بسرایم که اسم نیست اما، کلید گمشده ی اسم اعظم است آئینه ای که هرچه به او خیره می شوم حس می کنم که بینش و بینا ئی ام کم است می خواهم از کسی بسرایم که آگهم شایسته ی سرودن آن قله نیستم خود اعتراف می کنم و غبطه می خورم با اینکه شرحه شرحه ز شوقش گریستم میلاد او برای من آغاز خلقت است آغاز آفرینش ذرات منجلی آغاز آفرینش شور آفرین خاک خاکی که جان گرفت و شد انسان و شد«علی». + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 0:44 توسط الهام |
|
| ||||||